تبليغاتX
خدا یکی عشق یکی




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


خدا یکی عشق یکی

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

بعد از مدتها دوری و سپری کردن دوران نقاهت!! بازم برگشتم.خیلی مطالب هست که می خوام براتون بگم  ولی خب وقتم کمه و دردسرای زندگی نمی ذاره.در هر صورت الان یه شعر آماده کردم که اولاْ از خودم نیست و دوماْ شاید بعضی از شماها اونو خونده باشید ولی من بد ندیدم که اینو توی وبلاگم بذارم.منتظر نظراتتون هستم.
به خاطر تاخیر در مطلب جدید هم پوزش.

عجب صبری خدا دارد!اگر من جای او بودم
که می دیدم یکی عریان و لرزان،دیگری پوشیده از صد جامه و رنگین،زمین و آسمان را واژگون مستانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!اگر من جای او بودم
که در همسایه صدها گرسنه،چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم نخستین نعره مستانه را خاموش آندم بر لبم پیمانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!اگر من جای او بودم
همان یک لحظه اول،که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان،جهانرا با همه زیبایی و زشتی به روی یکدگر ویرانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!اگر من جای او بودم
نه طاعت می پذیرفتم نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده پاره پاره در کف زاهد نمایان سبحه صد دانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!اگر من جای او بودم
برای خاطر تنها یکی مجنون صحراگرد بی سامان،هزاران لیلی نازآفرین را کو به کو آواره و دیوانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!اگر من جای او بودم
بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان،سراپای وجود بی وفا معشوق را پروانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!اگر من جای او بودم
بعرش کبریایی،با همه صبر خدایی،تا که می دیدم عزیز نابجایی ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد گردش این چرخ را،وارونه بی صبرانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!اگر من جای او بودم
همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب تماشای تمام زشتکاری های این مخلوق را دارد و گرنه من به جای او چو بودم یکنفس کی عادلانه سازی با جاهل و فرزانه می کردم؟

واقعاْ از این شعر لذت بردم چون می بینم که خدا تا همین جاشم خیلی به من لطف کرده که این همه راحت دارم زندگی می کنم.یک لحظه هم اگر من جای او بودم دیوانه می شدم!

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 9:18 توسط حامد| |

نمی دونم چرا خیلی ها از مطلب قبلی من برداشتای بعضاً منفی کردن. مثل این برداشتا که «تو که دم از عاشقی می زدی چرا اینقدر زود جا زدی؟»، «باید به غیر ممکن برسی»، «نباید عشقو بذاری کنار»، «معلومه که عاشق نبودی» و خیلی چیزای دیگه. اما باید بگم که من در متن قبلی هم گفتم که عاشقی رو کنار گذاشتم و نه عشقو. و عشق تا ابد توی دل من هست. و لحظات و خاطرات شیرین اون هیچوقت از یاد من نمی ره. چیزی رو که بوسیدم و گذاشتم کنار «عشق» نیست، بلکه عاشقی کردنه. دیگه نمی خوام با این کارا دیگرانو اذیت کنم. می ذارم عشق تو وجودم بمونه تا شاید یه کم ساکت بشه. دوست ندارم که بگید حامد جا زده و یا عشقش الکی بوده. من به عشقم صداقت کامل دارم و هیچوقت هم دوست ندارم از دلم پاک بشه. ولی خب همونطوری که گفتم دیگه عشق بازی و عاشقی کردنو کنار گذاشتم تا از شرایط اون موقع بیرون بیام. من توی عاشقی ام چوب بعضی از عشقای الکی رو خوردم که عشق نبود، ولی من به خاطر صداقتم و به خاطر عشقم کوتاه اومدم تا اون...
هنوزم به شعار «خدا یکی، عشق یکی» معتقدم و تا ابد هم عاشق هیچ کس دیگه نمی شم. در این شک نکنید. دوست نداشتم مطلب جدیدم در مورد قصه تمام شده عاشقی من باشه، ولی خب گفتن این توضیحات لازم بود.
بازم آخر مطلبم یه شعر دیگه تقدیم به...

خیال نکن یه وقت میری ز یادم
فکر بکنی دروغگوها زیادن

نه عزیزم همیشه یادت هستم
با اینکه بعضی وقتا دل شکسته ام

می خوام دیگه خیالتو جمع کنم
روی همه عاشقا رو کم کنم

دوسِت دارم هر جا باشی همیشه
عشق از وجود من جدا نمی شه

درسته که عشقو کنار گذاشتم
عشق تو اما هست توی سرشتم

بازم می گم«خدا یکی عشق یکی»
بدون توی دنیا برا من تکی

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 10:42 توسط حامد| |

ازوقتی این وبلاگو راه انداختم بچه ها چند بار اصرار کردن که چرا خودت نمی نویسی؟اما خوب شرایط خاص و موضوع ویژه  وبلاگ من با حسو حال قلمم نمی خونه.آخه من مثل خیلی از بچه ها بلد نیستم عاشقانه های خیلی قشنگ بنویسم و لی خوب تصمیممو گرفتم و دلو به دریا زدم تا از این به بعد در ((پست)) یه مطلب از خودم بنویسم.
***
چند روز پیش یکی از بچه ها بهم گفت:حامد ما که عاشق بودیم و یا دلمون می گرفت شعر می گفتیم تا احساس آرامش کنیم.تو چی کار می کنی؟گفتم من یه سلاحی دارم که از شعر شما هم بهتره.اون گریه کردن از ته دله.
***
قصه عاشقی من تموم شد.گرچه خاطرات تماماْ شیرین این دوران تا همیشه در یاد و خاطرم هست و خود سرشت عشقم توی دلم ولی خوب کار من دیگه از صبرو تحمل گذشته و هیچ شکایت و گله ای هم ندارم.درسته که من نسبت به دوران قبل از عاشقی(البته نکته مهم اینکه من اصلاْ عاشق نبودم و لیاقتشم ندارم و چون واژه ی دیگه ای نیست از این کلمه استفاده می کنم)خیلی عوض شدم ولی این دورانو با هیچی عوض نمی کنم.خوشی ها و شادی های فراوونش به کنار.سختی ها، ناراحتی ها، بی مهری ها و همه درد و رنجاشم شیرین بود و شیرین.شاید اگر یه روز بخوام خدایی نکرده یکی از بهترین دوستامو نفرین کنم می گم:خدایا عاشقش کن.چون سختی و عذاب می کشه ولی شیرینه و جذاب! داستان عاشقی منم بهتره همینجا تموم بشه.چون نه تنها فکر می کنم به صلاح خودم نیست بلکه صلاح خیلی ها هم دراین که من این قصه رو تموم کنم.خلاصه تصمیم گرفتم عاشقی رو ببوسم و بذارم کنار!
***
کار این وبلاگ تعطیل نمی شه و طبق روال قبلی و روال جدید مطالب متنوعی در اون می ذارم که شاید عاشقانه هم باشه.
باید از مینی ژورنالیست،صادق،اردیبهشت،بابل بوی،جواد،نانا و نف نف،خانوم خانوما ، افسانه، مازی، مسیحه، نفیسه،عاطفه خانوم و ... تشکر کنم که تا الان برام کامنت گذاشتن و امیدوارم از این به بعد هم فراموش نکننن.
آخر مطلبم باید از یکی خیلی معذرت خواهی کنم.اونی که تو این مدت ناراحتی ها، اذیت کردنا، اعصاب خرد کردنا و از همه مهمتر گیردادنای منو تحمل کرد.امیدوارم منو ببخشه و بذاره به حساب حس و حال همون دوران.و منو به عنوان یکی که خیلی خاطرشو می خواد تنها نذاره و از راهنماییاش دریغم نکنه.

و حسن ختام این مطلب هم سه بیت شعر تقدیم به ...

آره تو خوبی نازنین،همه بدی ها از منه
عیب از دل نازکمه که با تلنگر می شکنه

باشه برو خیالی نیست،دنیا دو روزه مهربون
منم مث اون کبوتر بی جفتمو بی همزبون

اما می خوام یادت باشه دوست دارم هر جا باشی
خاطرتو خیلی می خوام با هر کی که میخوای باشی

پایان عاشقی
یا حق
التماس دعا
 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 9:58 توسط حامد| |

عشق را
 مي گويم
 بايد اين حادثه را
 از نگه سبز تو
آغاز نمود
 عشق را
 بايد
 از زمزمه
بارش چشمان تو
 با واژه احساس
سرود
 و در اين
 قدرت دريايي تو
 کشتي توفان زده را
 در دل امواج
سپرد
به تب حادثه غرق شدن
مردن و آغاز شدن
 به هم آوايي قلب دو پرنده
 به سبکبالي اوج
 دل سپردن
به شب هم نفسي
راغب پرواز شدن
 آري
عشق را
 بايد ابراز نمود
 عشق را
 بايد گفت!!!

 ((ترانه جوانبخت))

نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 12:27 توسط حامد| |

تنم در تار و پود عشق انسانهای خوب نازنین بسته ست.
دلم با صد هزاران رشته ، با این خلق، با این مهر، با این ماه، با این خاک، با این آب....پیوسته ست. 
نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 12:3 توسط حامد| |

اینو فردای دیروز نوشتم که دلم....گرفت!

چرا دنیا پره از حادثه های وارونه؟
عاشق کسی میشی که عاشقی نمی دونه؟

من به دنبال تو و تو دنبال کس دیگه
هیچکدوم از ما دوتا به اون یکی راست نمی گه

من واسه چشمای نازنین تو یک دیوونم
من دوسِت دارم ولی علتشو نمی دونم

اونی رو که دوست داری چرا تورو دوست نداره؟
شایدم دوسِت داره ولی به روش نمی یاره

ولی نه اینا مال نداشتن لیاقته
اگه حرفم می زنم با تو فقط یه عادته

 نکنه جمله هاشو پای محبت بذاری
بهتره حرفاشو به حساب عادت بذاری

از خودش نمی شنوی اگه یه روز بخواد بره
وقتی می پرسی ازش می گه آره مسافره

ولی تو شب می شینی که باز اونو دعا کنی
یا واسه سلامت اون نذراتو ادا کنی

چقدر بین دلا و حرفای ما فاصله س
چشمامون می خنده اما دلامون بی حوصله س

کاش بیایم آبروی مجنون و انقدر نریزیم
دیگه منت نذاریم وقتی که نازی می خریم

عاشقی یعنی تحمل نه شکایت نه گله
اگه حتی بینمون باشه یه دنیا فاصله

مهم اینه که چقدر دوسش داری فقط همین
اگه لازم باشه آبرو رو بنداز رو زمین

نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 10:26 توسط حامد| |


Design By : Night Skin