تبليغاتX
خدا یکی عشق یکی




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


خدا یکی عشق یکی

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

۱- بالاخره تونستم پس از مدتها مطلب بچه ها و فیلمها رو آماده کنم.فقط این نکته رو بگم که این افراد کسانیی هستن که تا حالا توی وبلاگ من نظر دادن. اینم بگم که این فیلما جدی هست و برای دفعه بعد از باب شو خی هم این مطلبو می نویسم.

*صادق (یکی که اول اسمش صادقه): آژانس شیشه ای
*نفیسه:از کرخه تا راین
*جواد جان:رسم عاشق کشی
*...:  نقطه چین
* مینی ژورنالیست:جهان پهلوان تختی
* امیر:داش آکل
* مازی:عشق فیلم
* افسانه: این زن حرف نمی زند
* خانوم خانوما:سلطان قلبها
* مسیحه: ماهی ها عاشق می شوند
* نازنین: دختری با کفش های کتانی
* باران: یه بوس کوچولو
* مهربون: عروس
* حسین: غریبانه
*شاعر مسلک:همسفر
* مگر مهم هست: مارمولک
* عاطفه خانوم: همکلاسی
* سپیده: دختر ایرونی
* اردیبهشت:ضیافت
* بابل بوی: شور عشق
******
اینم از فیلما.حالا هر کسی که بتونه برای من بهترین فیلمو حدس بزنه جایزه داره.یادتون نره.

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 11:56 توسط حامد| |

۱- چندتا جمله بی ربط از خودم:
*کاش مثل گلهای قالی نباشی.چون هم بو ندارند و هم دائم له می شوند.
*سیمان گیرش نیامد به «سیما» گفت برود «نون»بخرد.
* هفت تیر کشید تا هیچکس نتواند از آنها بالا برود.
* حالش که به هم خورد، اتاقش کرد.
* به همه خط می داد معلم خوشنویسی اش کردند.
*می گن آدم بی خیالیه آخه تا حالا رویا نداشته.
* «خروس» که بیوه شد رفت جنگل قاطی «خرس»ها
*می دانست پول چیز کثیفی است اما آنرا هیچوقت داخل زباله نمی انداخت.
*فالگیر واقعی کسی است که برای گرفتن فال ، گیر بدهد.
*دچار بدبینی شده بود , 3 بار بینی اش را عمل کرد.
*************

قلعه حیوانات(۳)

روزی از روزا که خرگوش ،شترمرغ،بز کنار هم نشسته بودن و غذا می خوردن سر و کله یه حیوون پیدا شد که برای اونا جدید بود.این حیوون قوچ بود که البته خیلی زودتر از اونا توی قلعه بوده ولی تا حالا همدیگرو ندیده بودن.قوچ اونروز خودشو معرفی می کنه و از اونجا با حیوونا رفیق می شه.رفاقتی که بعدها خودش داستانای زیادی داره.این وسط قوچ گرچه زیاد از خرگوش خوشش نمی اومد ولی رفته رفته گذر این دو حیوون بیشتر به هم افتاد.نمونه اش نمایشی بود  که قرار بود حیوونا بازی نکن و در اون داستان عاشقانه ای بین دوتا حیوون رخ می ده.خرگوش از چند تا دیگه از حیوونای رفیقش هم دعوت کرد تا توی این نمایش قوچ شرکت کنن اما با اینکه روزای اول خیلی زیاد بودن امادر انتها وقتی قوچ و خرگوش تنها موندن کار نمایش هم انجام نشد.حتی شترمرغ و بز هم در کار قوچ شرکت نکردن تا اونا تنها بمونن. نمایش قوچ باعث ورود حیوون دیگه ای به داستان ما شد.حیوونی که گرچه همزمان با بقیه حیوونا وارد قلعه شده بود اما تا حالا نقش مهمی توی قلعه نداشت.آشنایی اون با قوچ و خرگوش ، در ابتدا در حد همون نمایش بود اما رفته رفته داستانهایی بوجود اومد که قلعه رو تحت تاثیر قرار داد.   

 

نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 12:3 توسط حامد| |

1- اين هم بخش دوم نكات حكيمانه:

*هر كجا مي روي با تمام قلبت برو.

*عظمت انسان هاي بزرگ از طرز رفتارشان با انسان هاي كوچك آشكار مي شود.

*صداقت يگانه سكه اي است كه همه جا خريدار دارد.

*بزرگترين شكست در زندگي فرار از حقيقت است.

* غرور بيجا بدترين دردي است كه ممكن است يك انسان به آن مبتلا شود.

*زندگي جهنمي است كه هيزم آن عشق است.

*محبت گران است آنرا به هر كسي ندهيد.

*خوشرويي ويزاي رفتن به كشور دلهاست.

*امروز همان فردايي است كه ديروز منتظرش بوديم.

*در جواني پير باش تا در پيري جوان شوي.

*سكوت هرگز اشتباه نمي كند.

*اغلب افراد به همان اندازه احساس خوشبختي مي كنند كه تصميم گرفته اند خوشبخت باشند.

2- قلعه حيوانات(2)

****شتر مرغ،اردك،بز و گاو تصميم گرفتن با هم زندگي كنن و يه طويله ي مناسب پيدا كردن.از اونطرف گوزن، بلبل و گربه هم با هم زندگي كردن.پنگوئن پيش پدر و مادرش مي رفت ولي كانگورور  رفت پيش گوزن اينا گرچه زياد با اونا نمي ساخت.اين وسط خرگوش بود كه تنها مونده بود و پس از يه مدت آوارگي تصميم گرفت با شتر هم خونه بشه.

حيووناي قلعه به زندگي و كار خودشون توي قلعه ادامه مي دادن.بعضي روزا خوشحال بودن بعضي روزا ناراحت.بعضي وقتا رفتارشون حيووناي ديگه رو اذيت مي كرد ولي بازم با هم رفيق بودن.تا اينكه با اومدن دو تا حيوون ماجراهاي زيادي توي قلعه بوجود اومد.ماجراهايي كه گويا با سرنوشت حيوونا مرتبط  بود و با همه تلخ و شيريني هاش قلعه رو تحت تاثير قرار داد.

نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 18:46 توسط حامد| |

۱- سلام عزیز.چطوری پسر؟دوباره رفتی و ماروتنها گذاشتی با خاطراتت.می دونم دوری از رفقا برات خیلی سخته و لی خب توی شهر خودتم پیش خونواده ای.ایندفعم مثل دفعه قبل یهو اومدی و اومدی خونه من.ولی رک و راست بهت بگم که اصلاْ بهم حال ندادی.چند بار هم بهت تذکر دادم ولی به گوشت نرفت.ایندفعه رفیق شبهای تنهایی ام نبودی.یادته دفعه قبل با هم نشستیم و گریه کردیم.از خدا گفتیم و کرمش و نزدیک بود دیوونه بشیم.یادت میاد دفعه قبل که برق رفت تو تاریکی هم دوربینو ول نکردی. اوندفعه خیلی بهتر بودی،خیلی.نمی دونم چرا حس می کنم تو هم مثل بقیه عوض شدی.تو هم مثل بقیه به فکر خودتی و رفیقاتو تنها می ذاری.اینجا هیچکس به فکر دوستش نیست.همه به فکر خودشونن . توکه با معرفت بودی چرا؟ دلم می خواست ایندفعه هم سنگ صبورم بودی و راهنمایی ام میکردی ولی نبودی و همین باعث رنجش من شد.هر دفعه کی میایی بیشتر از قبل از رفیقای قدیمی ات فاصله میگیری.ایندفعه حتی بچه های مجله رو سورپرایز هم نکردی.
وقتی رفتی یاد روز خداحافظی افتادم.عجب روزی بود.تلخ و بیاد ماندنی.ایستگاه اتوبوس یادت می اد.وقتی که داشت شعر می خوند یهو بغض سه تامون ترکید.میدون ونک که تو بغلت گریه می کردم گفتم برام دعا کن ولی ایندفعه گفتم نمی خوام دعا کنی بیا باهام درددل کن و بگو چرا همه یه جوری شدن.
راستی چهارشنبه هم از دستت عصبانی شدم.شاید برای اولین بار از اینکه هی گفتی مواظب بچه ها باش اعصابم خورد شد.
شایدم تقصیر منه و توقعات زیادم از رفقا.ولی خب خسته ام از زمونه.
خداحافظی ایندفعه هم تلخ بود.اینبار هم سه نفر بودیم که خداحافظی کردیم.و اینبار هم وقتی رفتی گریه کردم.نمی دونم چه کیمیایی داری که دلم طاقت دوری از تو رو نداره.به خاطر ایراد گرفتنهایم ببخش و یادداشتی را که در کارت خداحافظی با تو بهت دادیم به یاد بیار:رفتی ولی اینو بدون هرجا باشی دوستت داریم.  

۲- در مطلب قبلی قول یه سورپرایز رو داده بودم که بیشترتون تا این لحظه متوجه شدید و اونهم داستان دنباله دار هست به اسم:قلعه حیوانات که هیچ شباهتی به داستان جورج اورول ندارد و نوشته ی خودم هست.از این به بعد سعی می کنم در هر مطلب بخشی از این داستان دنباله دار رو براتون روایت کنم.اینم قسمت اول:

***یکی بود یکی نبود توی یک جنگل بزرگ با حیوونای مختلف قلعه ای بود.قلعه ای به اسم "قلعه حیوانات" که حیوونای مختلف توی اون جمع می شدن تا از هم چیز یاد بگیرن.از هر جور حیوونی هم پیدا می شد.پرنده،غیر پرنده،وحشی،اهلی،کوچیک،بزرگ،مونث،مذکر.خلاصه همه حیوونای قصه ما برای خودشون دنیایی داشتن.دنیایی که باعث شده بود زندگی اونا با زندگی بقیه حیوونا قاطی بشه .اما قلعه حیوانات خیلی پیش از اینها وجود داشته و قصه ما از اونجایی شروع می شه که با ورود حیوونای جدید خیلی از رابطه ها بین حیوونای جنگل بوجود می یاد.تا پیش از ورود جدیدا،حیوونای قبلی با خودشون قصه های زیادی داشتن که اگه قرار باشه اونا رو هم تعریف کنیم خیلی زیاد می شه.قصه حیوونای قبلی زیاده.مثل اون روزی که خرگوش و بز و شترمرغ با هم آشنا شدن.حیوونای دیگه ای هم بودن ولی خب این سه تا رفته رفته به هم نزدیک شدن.از اونورم گوزن و پنگوئن و کانگورور باهم ، هم سنخ بودن.یواش یواش سروکله اردک و گاو هم بین بچه ها پیدا شد.از اونطرف بلبل و گربه هم تصمیم گرفتن تا به جمع حیوونای قلعه بپیوندن تااینکه...

نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 14:14 توسط حامد| |

۱- از بابت تاخیر در مطلب جدید معذرت .البته اونقدرها هم دیر نشده.
۲- یه سورپرایز خیلی ویژه دارم که تو مطلب بعدی به سمع و نظرتون می رسونم.پس تا اون موقع منتظر بمونید.
۳- برای ایندفعه با رسیدن به امادگی کامل و روزهای اوج قبل! یک سری نکات حکیمانه در نظر گرفتم که یه بخش اش رو توی این مطلب و بخشهای دیگه اش رو در فرصت مناسب براتون می گم.
۴- مثل همیشه نظر یادتون نره.
و اما نکات حکیمانه:
*هر وقت که شادی تو ناراحتی دیگران را به وجود آورد منتظر انتقام باش.
*از چشم خویش آموز رسم رفاقت را که هر عضوی به درد آید به حالش دیده گرید.
*چه سخت است علیرغم هزاران درد درونی ات بخواهی قهقهه بزنی تا کسی پی به اندوهت نبرد.
*اگر دوست داری صاحب گیرنده محبت باشی نخست فرستنده آن باش.
*زندگی سخت است اما سخت تر از آن نامردی کسانی است که آن را به بازی می گیرند.
*دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است.
*کاش در زندگی سه چیز وجود نداشت:عشق،غرور و دروغ.زیرا انسان به خاطر عشق از روی غرور، دروغ می گوید.
*کسی که عشق می کارد اشک درو می کند.
*انسان مغرور وقتی زمین می خورد که دیگر برای بلند شدن دیر شده است.
*اگر کسی را دوست داری که او تو را دوست ندارد سعی نکن از او متنفر شوی بلکه سعی کن تا او را فراموش کنی.
*چرا انتظار داریم دیگران به نفع ما عمل کنند؟مگر ما به نفع خود عمل کرده ایم؟

*******خبر ویژه******
این خبر در آخرین ساعات به دستم رسید.حتماْ بخونید.
سگی که مخفیانه وارد حرم امام رضا شد و گریه کرد

نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 9:49 توسط حامد| |


Design By : Night Skin