تبليغاتX
خدا یکی عشق یکی




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


خدا یکی عشق یکی

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

از بس نمک به زخم های من ریختی
نمک گندید
لب های تو هم گندید
غروب هم که سرخ بود
                          گندید

(م.م.ن)

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 20:16 توسط حامد| |

آقای اسمیت رفته بود استخدام بشود.صورتش را اصلاح کرده،کراوات تازه اش را به گردن بسته و لباس مرتب و با کلاس خود را پوشیده و کاملا حاضر بود تا به پرسشهای مدیر شرکت جواب بدهد.
آقای مدیر شرکت یک ورقه کاغذی جلوی اسمیت گذاشت و از او خواست تنها به یک سوال پاسخ بدهد.سوال این بود:
«شما در یک شب بسیار سرد و طوفانی در جاده ای خلوت رانندگی می کنید.ناگهان متوجه می شوید که سه نفر در ایستگاه اتوبوس به انتظار رسیدن اتوبوس این پا و آن پا می کنند و در آن باد و باران و طوفان چشم به راه معجزه ای هستند.یکی از آنها پیرزن بیماری است که اگر هرچه زودتر کمکی به او نشود ممکن است همانجا در ایستگاه اتوبوس غزل خداحافظی را بخواند.دومین نفر،صمیمی ترین دوست شماست که حتی یکبار شما را از مرگ نجات داده است.و نفر سوم،دختر خانم بسیار زیبایی است که زن رویایی شماست و شما همواره آرزو داشته اید او را ببینید تا با او ازدواج کنید.اگر اتومبیل شما فقط یک جای خالی داشته باشد،شما از میان این سه نفر کدامیک را سوار ماشین تان می کنید؟پیرزن بیمار؟دوست قدیمی؟یا آن دختر زیبا را؟»
جوابی که آقای اسمیت به مدیر شرکت داد سبب شد تا از میان دویست نفر متقاضی تنها او به استخدام شرکت در آید.راستی می دانید آقای اسمیت چه جوابی به این سوال داد؟اگر شما جای او بودید چه جوابی می دادید؟
آقای اسمیت به سوال این چنین پاسخ داده بود:
من از ماشین پیاده شده،سوئیچ ماشینم را به آن دوست قدیمی ام می دادم تا پیرزن بیمار را به بیمارستان برساند و خودم همراه با زن رویایی زندگی ام در ایستگاه اتوبوس می مانم تا اتوبوس از راه برسد و ما را سوار کند.
نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 17:57 توسط حامد| |

حتما باید بنویسم:

قهوه تلخ
چای تلخ
زندگی تلخ
کمی شکر لطفا!

تا بیاید نظر بدید؟زندگی تلخو دوست دارید؟

نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 11:38 توسط حامد| |


Design By : Night Skin